~~فلسطین , ستاره ای که پیروز خواهد شد~~ - مطالب ترجمه ها

به نام خدا ،حق باطل را نابود می کند ، قدس متعلق به مسلمانان است

به نام خدا ،حق باطل را نابود می کند ، قدس متعلق به مسلمانان است

~~فلسطین , ستاره ای که پیروز خواهد شد~~ - مطالب ترجمه ها به نام خدا ،حق باطل را نابود می کند ، قدس متعلق به مسلمانان است

گذرگاه  بازتا بین بسته شدن گذرگاه به خاطر عید پوریم و شیوع کرونا

ناظر : نتا گولان

رونی ش. و من می خواستیم  مثل همیشه چهارشنبه 21 اسفند به بازدید برویم  ولی بازدید ما بعد از اینکه تشکیلات خودگردان درخواست کرد از ورود به کرانه باختری به دلیل شیوع ویروس کرونا خودداری کنیم کنسل شد.

گذرگاه بارتا 19 اسفند –بسته شدن به دلیل عیذ پوریم

من این فرصت را داشتم تا یک خانواده فلسطینی را که متشکل از یک بچه دو سه ساله و پدر و مادرش بودند را از بیمارستان رامبام حیفا به گذرگاه بارتا برسانم. آنها در روستای دان زندگی می کنند که خیلی به جنین نزدیک است  همچنین به گذرگاه جالامه نزدیک است که به دلیل عید پوریم بسته شده بود.آنها این را از پیش نمی دانستند و صبح به قصد گذرگاه جالامه خانه را ترک کردند .بعد از اینکه مدت زیادی منتظر شدند و بعد از تلفنهای زیاد به  انجمن " در  راه بهبودی" که رفت و آمدها را به بیمارستان و بازگشت از بیمارستان را هماهنگ می کند آنها متوجه شدند که گذرگاه باز نخواهد شد و باید به گذرگاه بارتا بروند. آنها گفتند که عبور از آن سریع انجام شد.

در راه فکر کردم که به گذرگاه  عنین بروم و یک پاکت را به یک فلسطینی برسانم ولی اینکار به دلیل کمبود وقت انجام نشد.—من به گذرگاه بارتا رسیدم این در زمانی بود که گذرگاه عنین داشت بسته میشد.در گذرگاه بارتا پدر و فرزند 10 ساله اش منتظر من بودند  آنها باید به بیمارستان رامبام می رفتند تا یک جراحی ارتوپدی پیچیده روی پسر انجام شود.آنطور که آنها گفتند در یک دهکده بین بارتا و جالامه زندگی میکنند و برای آنها تفاوتی ندارد که از جالامه عبور کنند یا از بارتا.  خانواده آنها اصالتا مال حیفا هستند ولی اکنون بین فلسطین اردن و لبنان و اسراییل پخش شده اند. او یک رستوران در جنین دارد. قبل از اینکه حصار حائل ساخته شود او در "حزان شوامرا "  در حیفا کار میکرد که یک رستوران معروف است . او فکر می کند که صلح بین دو مردم موضوع دور از دسترسی نیست مشکل فقط اینجاست که سیاستمداران فلسطینی و سیاستمداران اسراییلی مانع آن می شوند...

در زمانهای دیگر ترافیک زیادی از کارگران و رانندگانی که برای انتقال آنها آمده اند اینجا دیده می شود. ولی در زمانیکه که گذرگاه بسته است همه جا ساکت است.تعداد بسیار کمی از مردم در مسیرشان به کرانه باختری وارد سلیو می شوند

(سلیو یک گذرگاه است که اطراف آن با سیم های خاردار محاصره شده و فرار از آن امکان ندارد مگر در دو سوی سلیو که آنجا هم نگهبانان مسلح وجود دارند  عکس در این آدرس :

https://machsomwatch.org/he/node/53653

ظاهرا فقط آنهایی که در بارتا کار می کنند آنجا بودند، چند ماشین در محل پارکینگ در سمت منطقه سیم-لاین بودند ، محل پارکینگ های روی تپه در سوی مقابل گذرگاه خالی به نظر می رسید.

چهارشنبه 21 اسفندماه ، گذرگاه عنین که به دلیل عید پوریم بسته بود – گزارش از طریق تلفن

بعد از اینکه گزارش میکی را مربوط به 20 اسفندماه را خواندم که گفته بود گذرگاه کشاورزی فرعون در روز پوریم بسته بود من به آشنایمان  م. متعلق به دهکذه عنین تلفن زدم تا بفهمم موضوع چیست ، او گفت که گذرگاه از روز دوشنبه باز نشده است و امروز چهارشنبه هم باز نشده است . او گفت که هیچ اطلاعی در اینباره به آنها داده نشده بود  و مردم صبح ها به گذرگاه می رفتند و بیهوده منتظر میشدند . در تمام سالهایی که من به خاطر دارم این گذرگاه سر ساعت در روزهای مورد نظر باز میشد حتی زمانهایی که گذرگاهها بسته میشدند ، م. فراموش نکرد تعطیلات عید را به من تبریک بگوید و برای من آرزوی سلامتی کند...

https://machsomwatch.org/en/reports/checkpoints/09032020/morning/67906


طبقه بندی: کرانه باختری،  ترجمه ها،  رژیم صهیونیستی چه می کند؟، 
برچسب ها: مخسوم، گزارش مخسوم،  

تاریخ : جمعه 8 فروردین 1399 | 02:35 بعد از ظهر | نویسنده : پنج نفر مسلمون | نظرات

خفقان روح

عکس ابراهیم المصری و دختر تازه متولد شده اش نور در لینک زیر

https://ibb.co/c2B9W0Y

 ابراهیم المصری

من این اواخر یک شب خیلی بد را گذراندم . مثل این بود که کابوس های من نمی خواهند به من اجازه نفس کشیدن بدهند. من عرق ریزان و در حالیکه قلبم به شدت می تپید از خواب پریدم. من از خدا طلب بخشش کردم تا اینکه بالاخره خوابم برد. ولی چند لحظه بعد دوباره از خواب پریدم.

چنین شبهایی من عادت داشتم که به یک نامه پناه ببرم که در ملاقاتی آنرا گرفته بودن. من آنقدر آنرا خوانده بودم که در مرز پاره پاره شدن بود ولی من به این موضوع اهمیت نمی دادم و باز هم آنرا می خواندم.. تصویر دو دختر من اومایما و سجود بود که به من اجازه می داد شرایط زندان نفحا و خشونت زندانبان را تحمل کنم .این باعث می شد تا قلب من هر روز بتپد و این علی رغم شرایط مرگباری بود که زندان بر زندانیان تحمیل می کرد. این امید و نجات زندگی  شوم من بود..

عزیزان من این واقعیت دارد که من سالهای زندگی  شما را خراب کرده ام.من نمی توانستم اشغال سرزمینم را تحمل کنم  و هیچ کاری نکنم.  من نمی توانستم با تنبلی بنشینم و این هوای مسموم را تنفس کنم. اومایمای عزیزم ، من نمی توانم صورت تو را فراموش کنم هنگامیکه آنها من را 15 سال پیش دستگیر کردند ، تو آنوقت دو ساله بودی ؛ من بدون عکس شما نمی توانم زندگی کنم. سجود من را ببخش زیراکه من نتوانستم در بهترین سالهای زندگی ات با تو باشم . اکنون تو بزرگتر شده ای و من کودکی تو را از دست داده ام.

یکروز من احساس کردم که بدنم می لرزد و قلبم به شدت می تپد . من به آن توجه نکردم و سعی کردم خودم را مشغول نگه دارم، زیرا که یک اسیر هیچ گزینه دیگری ندارد.

یک اتفاق عجیبی در بند من داشت اتفاق می افتاد . یک گروه از زندانی ها ساکت بودند اما انگار کلمات در صورت آنها نوشته شده بودند. من فکر کردم از آنها بپرسم که چه اتفاقی افتاده است ولی آنها شروع به صحبت میان خود کردند و اینکار را برای ساعتها ادامه دادند. من احساس می کردم که صحبتهای آنها به من مربوط می شود. آنها درباره زود گذر بودن زندگی صحبت می کردند و اینکه ما برای صبر روزانه مان پاداش دریافت می کنیم .

من دیگر نمی توانستم این وضعیت را تحمل کنم بنابراین از یکی از آنها پرسیدم" اتفاقی افتاده است که شما سعی می کنید از من پنهان کنید؟"

یک اسیر دیگر گفت ببین ابراهیم ، ما می دانیم که زندگی در اخل زندان جور دیگری است ، ولی نمی توان آنرا از زندگی بیرونی جدا کرد.

من حرف او را قطع کردم ؛ بگو چه شده است! چه اتفاقی افتاده است؟

او زیر لب چند جمله نامفهوم را گفت . من هیچکدام را نتوانستم بفهمم غیر از آخرین آنها را هنگامیکه گفت: " تسلیت صمیمانه من را بپذیر ابراهیم. دختر تو اومایما به رحمت خدا رفت.

من احساس کردم که آنها به قلب من خنجر زدند. موجی از احساسات به من هجوم آوردند و روح من را دوباره و دوباره به آتش می کشیدند، مثل این بود که مرگ خودم را به من اطلاع داده باشند نه مرگ دخترم را.چطور؟ چرا؟ کجا؟ این سئوالات در داخل مغزم تکرار می شدند و بر همه اعضای بدنم تاثیر می گذاشتند.

آه اومایما، اولین فرزندم و نور چشمم، چطور توانستی بدون خداحافظی کردن بروی؟ اکنون تو به بیزاری من از زندگی تبدیل شده ای در حالیکه قبلا خود زندگی بودی!

من احساس گیجی و خستگی کردم . من با صدای بلند و به طرزی هیستریک بر سر افراد دورو برم فریاد می کشیدم. سپس خاطرات من را در بر گرفتند. رنج من به خاطر از دست دادن دخترم بزرگتر از رنج من در زندان بود. ولی قرآن کریم تنها راه فرار من بود.من از خدا طلب بخشش کردم ، نماز خواندم و قرآن خواندم. من اینکار را برای روزها و ماهها انجام دادم ، انگار که مرگ او هر روز اتفاق می افتاد.روزیکه از یکی از بستگانم طی ملاقاتی فهمیدم که اومایما ازنظر روحی رنج می کشید که این به دلیل حمله اسرائیلی ها به خانه ما بود ، ویران شدم.

او از اینکه آنها از خشونت تمام استفاده می کردند شوکه شده بود. یکماه بعد وی از دنیا رفت. او چند بار گفته بود : " مادر من می خواهم به عنوان یک شهید بمیرم".

من از خدا میخواهم که اینرا بپذیرد و تو را مورد رحمت خویش قرار دهد.




طبقه بندی: ترجمه ها،  حمایت های بین المللی از اسرای فلسطینی،  اسرا و شهدای فلسطینی، 

تاریخ : جمعه 17 آبان 1398 | 08:41 قبل از ظهر | نویسنده : پنج نفر مسلمون | نظرات

خاطرات اسرای فلسطینی

یک عکس

من بین قدرت و ضعف ، عشق و نفرت ، آرامش و اضطراب ، بین این خواسته که با زندانبان بجنگم و به او نشان بدهم که چقدر عاشق زندگی هستم و این خواسته که بمیرم گیر افتاده بودم—من عاشق مرگ نبودم ولی می خواستم به رنج خانواده ام که برای ملاقات با من متحمل می شدند پایان بدهم . احساسات متناقض در قلب من در آن سلول نفرین شده می جنگیدند.

احساس غم سنگینی داشتم ولی همزمان خوشحال هم بودم. چشمهایم می خواستند بسته شوند ولی قلب من دوباره آنها را باز می کرد زیرا که زیاد فکر می کردم ، و این باعث مشکل برای من شد. هیچ چیزی به غیر از قدرت صبری که خدا به من داده بود احساس درد من را سبک نمی کرد زیراکه روز و شب به یاد او بودم

یک شب قبل از اینکه خانواده ام را ملاقات کنم آماده می شدم تا پدرم ، مادرم و خواهرم را ببینم. فردای آنروز همه آنها آمدند به غیر از مادرم. ما خیلی مختصر صحبت کردیم اما آنها به من نگفتند چرا او نتوانست آنجا باشد. ما  از طریق یک گوشی تلفن حرف می زدیم که به سختی صدای آنها را به من می رساند. من پشت یک مانع  شیشه ای ضخیم ایستاده بودم که احساسات من را از آنها جدا می کرد و به من اجازه نمی داد تا خانواده ام را ببوسم یا بغل کنم ، من خانواده ام را به دلیل اشغالگران از دوران جوانی تا کنون بغل نگرفته بودم و نبوسیده بودم.

این یک شوک بود که من را سردرگم کرد وقتی شنیدم که چرا مادرم نیامده است. او خیلی دلش برای من تنگ میشد  و به هیچ چیزی به غیر از من فکر نمی کرد . او با یک ماشین مقابل دروازه زندان تصادف کرده بود.لگنش شکسته بود  و او بستری شده بود.

برای یک ماه از وضعیت مادرم هیچ خبری نداشتم . زمانه سختی بود که من در طول آن هیچ احساس راحتی نداشتم. من آرزو می کردم که ایکاش مرگ من را پیش از زندانی شدن ربوده بود تا من نزدیکانم را به چنین مشکلات و مصائبی دچار نکنم..من آرزوی مرگ می کردم تا آنها آزاد شوند.در آنصورت آنها می توانستند سالی یک یا دوبار بر سر قبر من بیایند. این بهتر بود تا من دلیل رنجی باشم که آنها تحمل می کردند.

من یک ملاقات دیگر برای دو هفته بعد داشتم ولی آن ملاقات منتفی شد زیرا من از زندان عسقلان به زندان بئرسبع منتقل شدم. بعد از دو هفته من به زندان جدیدی برده شدم  و پدر و خواهرم به دیدن من آمدند. آنها درباره سلامت مادرم با من صحبت کردند و من را متقاعد کردند که حال او خوب است.

من منتظر دیدن او بودم درحالیکه او در یک بیمارستان در همان نزدیکی بود. من سعی کردم که با او ملاقات کنم ولی مدیریت زندان موانعی را بر سر راه من می گذاشت،  و مکررا اجازه ملاقات من را نمی داد.

زمان به کندی می گذشت ، 90 روز ، هر روز و بعد روز بعد. مادرم یک روز به ملاقات من آمد که من را زنده کرد، اگرچه نمی توانست به خوبی راه برود. ولی روحش با من بود، چشمهایش بیانگر عشقش بود و به من اجازه می داد گرمای مادری را حس کنم.

خانواده من به درگیری ای که در ذهن من وجود داشت دامن می زد. آنها منبع قدرت من بودند ، تنها روزنه امید، و باعث می شدند که من محکم تر از هر وقت دیگر به زندگی بچسبم..همزمان آنها نقطه ضعف من هم بودند. زیراکه من رنج را در چشمهای آنها می دیدم هر بار که آنها را ملاقات می کردم.

من همیشه آرزوی بغل کردن والدینم را داشتم. سالهای طولانی اسارت اشتیاق من را برای بغل کردن آنها زیادتر کرده بود. هنگامیکه بازداشت و زندانی شدم و از عشق اعجاب برانگیز والدین محروم شدم 20 ساله بودم .

در سال 2004 یک  امتیاز به زندانیان داده شد. این امتیاز به زندانیانی که والدین شان بیش از 70 سال داشتند و از بیماریهای لاعلاج رنج می بردند  اجازه می داد تا با والدینشان عکس بگیرند.

من یک درخواست پر کردم تا با والدینم عکس بگیرم که می توانست مایه تسکین تنهایی من باشد. درخواست من رد شد زیراکه پدر من فقط 69 سال داشت. من یک سال دیگر صبر کردم . من روزها و شبها را می شمردم . زمان لاک پشت وار کند حرکت می کرد. بسیار برای من سنگین بود. من دوباره درخواستم را دادم . درخواست پذیرفته شد ومن منتظر روز موعود شدم.

من فکر می کردم وقتی آنها را ملاقات کنم چه کار خواهم کرد؟ 16 سال بدون اینکه دست آنها را لمس کنم  یا نفس آنها را بر گونه هایم حس کنم گذشته بود. آن روزها و شبها کندتر از هر زمان دیگری میگذشتند و من به روز موعود می اندیشیدم.

والدینم برای ملاقات آمدند. ما 30 دقیقه صحبت کردیم و سپس به اتاق بغل رفتیم تا رودر رو ملاقات کنیم و عکس بگیریم . ولی یک اتفاق عجیب و نگران کننده افتاد!

پدرم عرق کرده بود . او قادر نبود بایستد و به نظر می رسید هم اکنون غش می کند. خدای من برای پدر من چه اتفاقی داشت می افتاد ؟ مادر برای پدر چه اتفاقی افتاده؟ مادرم از طریق گوشی با من صحبت می کرد و سعی می کرد من را آرام کند . بعد از 45 دقیقه گوشی ای که ما را ارتباط می داد خودبخود قطع شد و ما شروع به استفاده از پانتومیم کردیم.

من شروع به فریاد زدن کردم تا توجه زندانبان و مدیریت زندان را جلب کنم. من از آنها خواهش کردم تا یک پرستار را برای کمک به پدر من بیاورند که رنگش پریده بود و افتاده بود. وقتی پرستار آمد پدر من را معاینه کرد و دکتر را صدا زد. دکتر آمد و شروع به معاینه پدرم کرد که می فهمید چه در اطرافش می گذرد ولی هنوز نمی توانست بایستد.

هنگامیکه وضعیت او بهتر شد ، ما به مکانی رفتیم که برای عکس گرفتن آماده شده بود . این یک نقطه عطف در زندگی من بود . من مثل یک بچه مادرم را بغل کردم. تا آنموقع فکر می کردم مادرم از من بلندتر است.. ناگهان فهمیدم که هم اکنون از مادرم بلندتر هستم . بله من رشد کرده بودم . ولی مادر عزیزم جایگاه تو همیشه در قلب من والاست و همینطور پدرم.

من عکس را گرفتم و در پس زمینه آن یک ساعت مشخص بود که عددهای قرمز آن زمان پایان ملاقات را نشان می داد و مانع شیشه ای ضخیم که ما را از هم جدا می کرد  و برای سالهای دراز مانع ابراز احساسات ما می شد هنوز همانجا بود. عکس هیچ اسیر دیگری نمی تواند مانند این باشد .

امروز من آزادم. من به عکس نگاه  می کنم بدون اینکه آنرا به والدینم نشان بدهم. من می خواهم که آنها رنجی را که به خاطر من تحمل کردند فراموش کنند و 23 سال اسارت را برای آنها جبران کنم.

خدارا شکر که من در نهایت آزاد شدم. الحمدلله که امروز با آنها زندگی می کنم!

عبدالرحمان شهاب 


طبقه بندی: پیام،  اسرا و شهدای فلسطینی،  حمایت های بین المللی از اسرای فلسطینی،  ترجمه ها، 

تاریخ : یکشنبه 5 آبان 1398 | 04:05 بعد از ظهر | نویسنده : پنج نفر مسلمون | نظرات

حبلا ، بورین – دهها درخت سوخته اند

مشاهده کنندگان  :فاتیا آ، زیونا س (گزارش کننده)، محمد(راننده) مترجم چارلز ک

حبلا – مردم یک ساعت پشت دروازه ای که تمام مدتی که قرار بود باز باشد بسته است منتظرند این دروازه یک ساعت و ربع بعد از زمانی که قرار بود بسته شود  باز می شود.

بورین – حمله برافروختن آتش به درختهای زیتون، که از بار براخا یا ایتزار نشات گرفته است، این حمله هر روزاز وقتی که برداشت محصول آغاز شده است  اتفاق می افتد و حتی در شب یوم کیپور و خود یوم کیپور هم ادامه پیدا کرد

دروازه کشاورزی حبلا (1393)

13:45 دروازه از 13:15  باز بود هنگامیکه ما در 14:15 به آنجا رسیدیم بسته بود . آنهاییکه از سرکار برمیگشتند در زیر  نور خورشید کباب می شدند بدون آنکه بدانند آیا باز خواهد شد یا نه.  آنها به ما گفتند که بعضی ها مدت طولانی صبر کردند و تسلیم شدند و برگشتند وقتیکه آنها آمدند ، قصد بازگشتن در ساعت 17:15 را داشتند با این امید که آن زمان باز شود. یک ردیف دراز از ماشین های منتظر هم در طرف خروج شکل گرفته بود. دو سرباز زن به دروازه رسیدند ولی آنها گفتند که مسئول نیستند و هیچ ایده ای نداشتند چرا دروازه باز نشده است . پتایا به DCL زنگ زد و به او گفتند که نمی توانند به سازمان ها پاسخ بدهند ولی به این موضوع رسیدگی می کنند.  در ساعت 13:50 ما دوباره تلفن کردیم . آنها جواب دادند که اتفاقی افتاده است که باعث این تاخیر شده است . الان 14:15 است (زمانی که دروازه باید بسته شود) ولی هنوز هم هیچ اثری از مسئولان نیست . سربازان مونث حاضر  هیچ کاری برای انجام دادن ندارند ولی آنها به ما گفتند که کلید ندارندبعضی از کسانی که منتظر بودند رفته اند. ما برای بار سوم زنگ زدیم .

14:25 مسئولان بالاخره رسیدند و دروازه را باز کردند، این ده دقیقه بعد از زمانی بود که قرار بود دروازه بسته شود . تعداد کمی از افرادی که منتظر مانده بودند وارد شدند. یکنفر به دوستش زنگ می زند که دروازه باز شده است و بعضی مردم با عجله باز می گردند.  در همین زمان دهها خودرو در طرف حبلا منتظر هستند آنها بازرسی می شوند و عبور می کنند.

ما آنجا را ترک می کنیم .

15:50 محل روبروی جیش( Jish) اداره می شود اما هیچ مانعی در راه نیست

16:00  ایست بازرسی حووارا(Huwwara) –ترافیک جریان دارد

حمله با آتش به درختان زیتون

بر سر راهمان به بورین ما دوستمان  دوحا را با دو داوطلب بین المللی که برای چند روز در بورین می مانند برخورد کردیم. او آنها را تنها گذاشت و به همراه ما  به باغهای زیتون آمد که در آن دهها درخت در شب یوم کیپور به اتش کشیده شده بود(8 اکتبر 2019، 16 مهر 1398) . فلسطینی ها می گویند که ماشینی را دیدند که نزدیک باغهای زیتون توقف کرد یک مرد از آن خارج شد و سپس با عجله باز گشت ، و بلافاصله بعد از آن شعله ها  در طول راه مقابل  ایزهار سرکشید. ما پیاده رفتیم تا این منطقه را ببینیم. دهها درخت سوخته بود؛ بورین گفت که ماشین آتش نشانی بورین اجازه نیافته بود تا به منطقه برسد ؛ ساکنان مجبور شده بودند آتش ر با بهترین روشهای دستی خاموش کنند به این دلیل دهها درخت سوخته بود. یک پایگاه ارتش در این نزدیکی ها قراردارد ولی آنها به خاموش کردن آتش کمک نکردند.

یک آتشی هم خودبخود در روز یوم کیپور شروع شد ، ولی از آنجا که از ایزهار فاصله داشت آتش نشانان محلی توانسته بودند به آن برسند و فقط تعداد کمی از درختان سوخته بودند.

مونیر از آتش سوری 16 مهر 1398 در روز یوم کیپور عکس گرفت. همانطور که شما می توانید ببینید کل منطقه با درختان جزغاله پوشیده شده است. سالها طول می کشد تا آنها را بازسازی کرد، شاید هم ممکن نباشد. دهها درخت همین حالا سوخته اند، شعله ها ادامه می یابند ، ساکنان سعی می کنند آنها را مهار کنند.

https://machsomwatch.org/en/reports/checkpoints/10102019/afternoon/66744




طبقه بندی: ترجمه ها، 
برچسب ها: مخسوم،  

تاریخ : جمعه 3 آبان 1398 | 07:45 بعد از ظهر | نویسنده : پنج نفر مسلمون | نظرات
ایست بازرسی عنین(Anin) روی حصار جدا کننده در شرق "می امی"(Mei Ami) بین دهکده عنین در کرانه باختری و ام الفحم در اسرائیل قرار دارد. کسانیکه از اینجا می گذرند و به اینجا باز می گردند ساکنان عنین هستند که بیشتر برای کشت زمین هایشان که به وسیله حصار حائل از دهکده جدا شده است از اینجا عبور می کنند . این ایست بازرسی دو روز در هفته باز می شود صبحها و عصر ها و در طول فصل برداشت زیتون هر روز باز است. کسیکه در همان روزی که رفته برنگردد اجازه عبورش لغو می شود و تا وقتیکه به این موضوع رسیدگی نشود او نمی تواند از آنجا عبور کند.

تایبا –رومانا(Tayba-Rummana)
ایست بازرسی تایبا رومانا یک ایست بازرسی کشاورزی است که در کنار حصار حائل در شرق ام الفحم و مقابل دهکده های خربة تایبا و رومانا قرار دارد.
     
پلیس مرزی و سربازان ایست بازرسی را اداره می کنند . فلسطینیانی که مجوز عبور دارند اجازه دارند تا از آن عبور کنند تا روی زمین هایشان  در منطقه سیم (Seam )کار کنند .در این منطقه یک نوار باریک از زمین قرار دارد که در جنوب شرقی زمین محصور بارتا است.
اینجا دوبار در هفته برای 30 دقیقه در صبح و بعدازظهر باز است . در زمان برداشت زیتون هر روز از 6:30-8:00 و 15:30-16:00 باز است



طبقه بندی: ترجمه ها، 
برچسب ها: مخسوم،  

تاریخ : پنجشنبه 2 آبان 1398 | 06:58 بعد از ظهر | نویسنده : پنج نفر مسلمون | نظرات

فلسطینی ها در سکوت انتظار می کشند و شکایت نمی کنند، ما فاسد هستیم و شکایت می کنیم

مشاهده کنندگان : شولی بار، نتا گولان (گزارش دهنده) مترجم : براخا بن آوراهام

تاریخ 24 مهرماه 1398

دیروز من به دفتر هماهنگ کننده منطقه ای و ارتباطات  زنگ زدم تا بپرسم کجا در زمان عید سوکوت( عیدی که در آن یهودیان به مدت یک هفته در چادرهایی که زیر سقف یا درخت نباشند سکونت می کنند و اینکار را به یادبود زمانی انجام می دهند که آواره بودند و خداوند آنها را در کنف حمایت خود داشت ، گفته می شود این مدت 40 سال طول کشید م.) بسته خواهد بود . ما صبح زود اینجا نبودیم اما سربازی که به من جواب داد گفت که ایست بازرسی در بارتا ریحان در طول ساعات عادی کارش باز خواهد بود.او نمی دانست که چه کسی اجازه خواهد یافت تا عبور کند یا اینکه در ایست بازرسی های  کشاورزی چه اتفاقی می افتاد . او من را به ریاست اداره مدنی ارجاع داد و اینکه من می توانم شماره تلفن آنها را روی نت بیابم.

من شماره تلفن ها را پیدا کردم *4943  یا 074762929.  یک خانم مودب پاسخ داد و گفت که ایست بازرسی های کشاورزی مانند زمان عادی فعالیتشان باز خواهند بود او قادر نبود بگوید که در منطقه صنعتی شاهاک در منطقه سیملاین چه اتفاقی در حال رخ دادن بود. دوست ما ب. که در کارخانه فرش کار می کند قبل از آن به لئا زنگ زده بود تا شکایت کند که به وی اجازه داده نشده بود تا از ریحان-بارتا بگذرد .  به لئا هم پاسخ ندادند.

6:00 – ایست بازرسی بارتا ریحان ، طرف فلسطین

پارکینگ تقریبا خالی بود . تعداد کمی از افراد می آمدند و وارد پایانه می شدند. به دلیل عید سوکوت ایست بازرسی تعطیل بود و هیچ ورودی به اسرائیل ممکن نبود. حتی تعداد کمی افرادی که در صبح اجازه یافته بودند رد شوند نمی توانستند عبور کنند. حتی هیچ ورودی به منطقه صنعتی شاهاک وجود نداشت علی رغم این واقعیت که آن در منطقه سیملاین قرار دارد- منطقه ای که به فلسطین تعلق دارد بین خط سبز و حصار حائل است و ربطی به اسرائیل ندارد.

6:30 ایست بازرسی عنین

یک ستوان که نماینده  دفتر هماهنگ کننده منطقه ای و ارتباطات  بود و ما هم سروقت رسیدیم. سربازانی که مسئول باز کردن ایست بازرسی بودند اینجا نبودند. هیچکس دردفتر هماهنگ کننده منطقه ای و ارتباطات جواب تلفن را نمی داد. هنگامیکه ما  به شماره تلفن شکایت عمومی و مدیریت شهری زنگ زدیم یک پیام ضبط شده به ما پاسخ داد پیام ضبط شده می گفت که دفتر از ساعت 8:00 تا 17:00 باز است. ستوان توضیح داد که تاخیر به دلیل سربازهای دسته بوده است و ما باید به آنها زنگ بزنیم.ما شماره تلفن صحیح آنها را نداشتیم. ستوان دفتر هماهنگ کننده منطقه ای و ارتباطات رفت و دوباره بازگشت . ما تقریبا آماده شده بودیم که آنجا را ترک کنیم و داشتیم تسلیم می شدیم که سربازان بالاخره آمدند آنها در ساعت 7:15 آمدند- با 45 دقیقه تاخیر. حدود 20 مرد و یک زن و دو تراکتور عبور کردند . هیچکس به دلیل تاخیر شکایت نکرد. زن برای ملاقات دختر و دامادش می رفت که در ماشینشان منتظر وی بودند.

7:40 ایست بازرسی تیبه رومنا

سربازان به سرعت کار می کردند و تاخیر به 40 دقیقه رسید . یک دوجین از افراد و دو تراکتور رد شدند . اینجا هم هیچکس شکایت نکرد. ما فاسد هستیم و فکر می کنیم که مردم باید سروقت حاضر شوند.

گزارش مخسوم

https://machsomwatch.org/en/reports/checkpoints/16102019/morning/66741




طبقه بندی: ترجمه ها، 
برچسب ها: مخسوم،  

تاریخ : چهارشنبه 1 آبان 1398 | 09:39 بعد از ظهر | نویسنده : پنج نفر مسلمون | نظرات
به عبارت دیگر 
در 12 شهریور 1398 فلسطینی ها با گله های خود در چراگاهی که نزدیک به روستای آنها بود در العوجا بودند. 5 شهرک نشین صهیونیست سر رسیدند و به دنبال آنها افراد دیگری هم آمدند آنها چوپانها را ترساندند و به آنها حمله کردند. چوپانهای وحشت کرده با فعالان اسرائیلی تماس گرفتند که آنها هم با پلیس و ارتش تماس گرفتند. هنگامیکه ارتش رسید ، مزاحمان شهرک نشین را بازداشت نکرد بلکه چوپانهای فلسطینی را بازداشت کرد. طبیعتا فرض در ابتدا بر این بود که فلسطینی ها مشغول دردیدن گوسفند بودندو بعد این موضوع جایگزین شد که آنها سنگ پرتاب کرده اند. فلسطینیانی که مورد حمله واقع شده بودند 13 روز را در بازداشت سپری کردند که این بعد از این بود که پلیس را به کمک طلبیده بودند. شرایط بازداشت آنها بسیار سخت بود و با وثیقه بالایی آزاد شدند.
تا وقتی که ما خودمان بازداشت نشده بودیم به فرهنگ دروغ که اینقدر در جامعه ما ریشه دوانده است نیاندیشیده بودم.  روزها است که من نمی توانم بین این دو اتفاق مقایسه کنم. 15 سال پیش من شاهد بودم که در یک ایست بازرسی در کرانه باختری دهها سرباز اسرائیلی بدون پلک زدن شهادت داده بودند که یک فلسطینی – که شاید شوخی کرده بود یا چیزی گفته بود که آنها خوششان نیامده بود یا کارت شناسایی اش را با تاخیر نشان داده بود یا به اندازه کافی همکاری نمی کرد متهم شد که از ایست بازرسی عبور کرده است یا سعی کرده است که به سربازان حمله کند یا آنها را زخمی کرده است یا سنگ پرتاب کرده است یا دروغ گفته است و هرچه که به ذهن می آید... من این را با چشمهای خودم دیدم! و من همیشه اندیشیده ام که این دروغها چقدر راحت  بر زبان آنها جاری می شود . دروغهایی که فلسطینی ها برای ان هزینه گزافی می پردازند.
این قدرت نامحدود که می توانند هرکاری می خواهند انجام دهند – در حق مردم ، بچه ها یا سالمندان—روح یک 18 ساله را فاسد می کند و او را وا می دارد تا دروغ بگوید . چه کسی تردید خواهد کرد که یک فلسطینی که یک دروغگو از زمان تولد فرض می شود بر یک سرباز اسرائیلی دست بلند نکرده است؟ حتی اگر آن فرد بومی بیچاره به زندگی مادر و خواهرش قسم بخورد و شاهدان هم شهادت بدهند که او اینکار را نکرده است چه کسی باور خواهد کرد ، زیرا که فلسطینی ها دروغگو به دنیا می آیند...
و این موضوع باید ما را بلرزاند و ما را شبها بیدار کند زیراکه این سربازان بچه های ما هستند و ما آنها را اینطور تربیت کرده ایم . این فرهنگ دروغ در کشور نفوذ کرده است و ریشه دوانده است و گسترش می یابد و همه جا یافت می شود حتی در بالاترین رتبه ها ، بنابراین ما چگونه می توانیم ابرو بالا ببریم هنگامیکه نیمی از شهردارهای ما و نخست وزیران ما همین بیماری را دارند
زیرا واضح است این از کجا می اید از اینجا که یک قدرت مهار نشده بر کسانی حکومت می کند که هیچ حقی ندارند و نمی توانند از خود دفاع کنند     https://machsomwatch.org/en/reports/checkpoints/04102019/morning/66696   ادامه غور اردن جاییکه فرهنگ دروغ آغاز می شود ، برای دیدن عکسها به لینک بروید



طبقه بندی: ترجمه ها، 
برچسب ها: مخسوم،  

تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1398 | 09:04 قبل از ظهر | نویسنده : پنج نفر مسلمون | نظرات

غور اردن : جاییکه فرهنگ دروغ شروع می شود

مشاهده کنندگان : دافنه بناییو نوریت پاپر. عکسها از نوریت پاپر مترجم : تال ه . به فارسی لیدا

زنان گیر منزوی ، افریته ها ، شما یهودی نیستید! . راننده ماشین سیمان مخلوط کن از ماشینش پیاده می شود به پنجره من می چسبد ، و فریاد می زند، او به من تف می کند چشمهایش گرد شده است – به این خاطر که دو زن چپ گرا در مسیرش به تپه ایستاده بودند ، جاییکه او داشت یک جاده غیرقانونی را به سمت یک شهرک جدید – استعماری—دیده بانی  صاف می کرد. این یک استدلال بود که چه کسی   دارد راه را برای چه کسی می سازد و بیشتر و بیشتر مورد تهدید قرار می گرفت. ما عجله کردیم و درهای ماشین را قفل کردیم و پنجره ها را بستیم و راه او را بستیم . او دیوانه وار مشتش را میچرخاند و ما از جان خودمان می ترسیدیم.

نیم ساعت بعد ما در ماشینمان نشسته بودیم ، دو زنی که از 70 سال گذشته بودند در یک جاده باریک در غور اردن فلسطینی که توسط 5-8 شهرک نشین –استعمارگر یهودی و 4 سرباز مسلح محاصره شده بودیم که رییس سربازها کاپیتان روبین نام داشت. جلوی ما مسیر با ماشین مخلوط کن سیمان بسته شده بود . تمام اینها به این دلیل بود که ما به عنوان فعال آمده بودیم تا مکتوب کنیم که شهرک نشینان چگونه یک جاده غیرقانونی را سنگفرش می کردند که به یک پایگاه می رسید – که حتی بر طبق قوانین نظامی اشغالگری در مناطق فلسطینی غیرقانوین بود و هیچکس آنرا سد نمی کرد.

یکی از شهرک نشینان یک شیشه بزرگ آب آورد و محتوی آن را بر روی سر ما ریخت درحالیکه در ماشین بودیم . سربازها و فرمانده آنان هیچ واکنشی نشان ندادند.

افسر به ما اخطار کرد که اینجا منطقه بسته نظامی است و از ما خواست آنجا را ترک کنیم . این استدلالی بود که میتوان در مورد قانونی بودن آن نیجه گرفت که سلیقه ای بود زیرا شهرک نشینان و راننده ماشین سیمان می توانستند آنجا باشند و اینکه افسر و سربازانش داشتند به طور واضح در اقدام سنگفرش کردن جاده به سمت مستعمره-شهرک به شهرک نشینان کمک می کردند که غیرقانونی بود که دادگاهها یک دستور متوقف کردن ساخت و ساز را برای آن داده بودند.

این استدلال باعث شد تا افسر دیوانه شود و او فورا یک حیله اندیشید : او فریاد زد ، شما می خواستید با ماشین من را زیر بگیرید!  این در حالی بود که من داشتم با دقت ماشین را در کنار جاده باریک متوقف می کردم. من به جزییات نمی پردازم زیرا همه شما می دانید که این اتهام چقدر تخیلی بود. بلافاصله نیروهای بیشتری با افسر بلند مرتبه تری آمدند و اسلحه های آنها آماده بودند. ما اکنون توسط 5-8 شهرک نشیم –استعمارگر یک راننده ماشین سیمان خشن و حدود 10  سرباز محاصره شده بودیم.که با 4 جیپ ارتش آمده بودند.ما را به ایستگاه پلیس مستعمره آریل بردند و حدود 5 ساعت بازداشت کردند ، افسر یک شکایت بر ضد ما تنظیم کرد ( که در طول مدت یک ساعتی که به سمت ایستگااه پلیس می رفت توسعه پیدا کرد و تبدیل شد به "کضروب کردن زانوی یک افسر ارتش اسرائیل که انجام وظیفه می کرده است" و توسط سربازی که همراه او آمده بود حمایت می شد – کلمه به کلمه آنرا هر دو نفرشان به خوبی حفظ کرده بودند.

ما تعجب کرده بودیم که سرباز چقدر راحت یک داستان تخیلی را اختراع کرده بود و اینکه چقدر درباره آن راحت بودند. این در اصل اتوماتیک است : هر مشکلی هر وضعیت ناراحت کننده ای به اسانی با دروغ گفتن حل و فصل می شود. یک فرهنگ فریب.

ما توسط یک پلیس واقعی بازجویی شدیم که با داستان افسر تحت تاثیر قرار نگرفته بود و ما فورا یک شکایت پر کردیم که درباره دروغگویی ، شکایت صوری و عدم حفاظت از ما در مقابل خشونت بود ، و همچنین تهدید و خشونت شهرک نشینان –استعمارگران  و خشونت راننده ماشین سیمان. ما با یک وثیقه آزاد شدیم و به ما گفته شد که از آن ناحیه دور بمانیم . شاید دوباره به زندگی عادی برگردیم اگرچه تجربه خیلی بدی داشتیم.

ادامه دارد...

https://machsomwatch.org/en/reports/checkpoints/04102019/morning/66696




طبقه بندی: ترجمه ها، 
برچسب ها: مخسوم،  

تاریخ : شنبه 27 مهر 1398 | 12:51 بعد از ظهر | نویسنده : پنج نفر مسلمون | نظرات

الخلیل ، سانسا( ایست بازرسی مایتر) ، تپه های جنوب الخلیل

مشاهده کنندگان : دافنه ، لئا و محمد

14 مهر 1398

9:24  در چهار راهی که پشت گذرگاه مایتر است یک ماشین پلیس قرار دارد. محمد می گوید روش این است که کارگران غیرقانونی که بازداشت شوند برای بازجویی به پیش [دفتر] پلیس که در تقاطع شوکت قرار دارد برده می شوند. اگر آنها تحت تحقیق باشند یعنی یکروز نگه داشته شده باشند پیش قاضی برده می شوند وگرنه آزاد  می شوند

9:55  ما از طریق کریات اربا /گیوات گال که منطقه صنعتی است وارد می شویم . همه ورودی ها به الخلیل فلسطینی بسته هستند که شامل علامت های قرمز ورود به منطقه فلسطینی ها و چند سرباز می شوند. انگار که هیچ اتفاقی نیافتاد است

 مسیر نمازگزاران  برای این روز تعطیل در حال آماده شدن است  یک راه طولانی که فقط چند نفر محدود از کریات اربا به مسیرشان به مسجد ابراهیمی می توانند از آن استفاده کنند و در هر دو طرف آن حصار وجود دارد.

اینکه اشغالگری در حال توسعه است همه جا آشکار است: پیاده روها در کنار خیابان بازسازی شده اند و فقط برای یهودیان هستند . علامت های بزرگ در ایست بازرسی با کلمات زیبای خوشامد گویی به زبان عربی و عبری به فلسطینیان خوشامد می گوید. چقدر خوب . شهرداری فلسطینی درهای آهنی مغازه های تعطیل را رنگ آمیزی کرده است و بنابراین شعارهای فاشیستی شهرک نشینان محو شده است .

 منطقه مسجد ابراهیمی توسط حصار و صندلی به افتخار روز تعطیل یهودی احاطه شده است . مغازه جلوی حرم ابراهیمی بسته است همینطور فضای دادگاه شریعت . تنها کار لازم این است که فلسطینی ها را به میقوه(حمام غسل مذهبی یهودیان) بکشانی و آنها را به یهودیت در آوری و همه چیز خوب خواهد بود.

هیچ داوطلب بین المللی در این مکان حضور ندارد . فقط اتوبوس های توریست ها که توسط شهرک نشینان راهنمایی می شوند و شاید یک خودرو از بازدید کنندگان ما .

حصار مستحکم در ورودی محله کافیشا که دو ماشین پشت به پشت هم چیزهایی را در گذرگاه  در سوی دیگر توزیع می کنند سرکوب اقتصادی اسغالگران را بیان می کند.

از مسیر 317 باز می گردیم  طبیعتا همه ورودی ها به دهکده الکرمل که در سمت راست جاده قرار دارد  بسته هستند. به عبارت دیگر هر شهرک (از جمله آسائل) یک علامت بزرگ روی ورودی اش خودنمایی می کند که طبیعتا از فلسطینی ها دزدی شده است و از اسرائیلی های یهودی"بیگناه" دعوت می کند تا از اشغالگری بازدید به عمل آورند زیرا که بستن ورودی ها که ملک خصوصی آنها است یک اقدام خشونت آمیز تلقی نمی شود. فقط فلسطینی ها خشونت می کنند و نه ما. و ستون های بزرگی در چشم انداز کنار جاده در حال رشد هستند—شرکت برق کشور (اسرائیل) یک خط دیگر می کشد تا زیر ساختها را برای فقط یهودیان مستحکم تر کند

https://machsomwatch.org/en/reports/checkpoints/06102019/morning/66705




طبقه بندی: ترجمه ها، 
برچسب ها: مخسوم،  

تاریخ : شنبه 27 مهر 1398 | 11:38 قبل از ظهر | نویسنده : پنج نفر مسلمون | نظرات

16000  یهودی در مسجد ابراهیمی

مشاهده کننده : هاگیت ؛ مترجم : ناتانیا به فارسی لیدا

بیش از 16000 یهودی دیروز به (15 مهر 1398) مسجد ابراهیمی آمدند که بخشی از "روزهای توبه " بود  طی آن تمام قسمتها برای نمازگزاران یهودی باز بود. مدیریت عمومی در هماهنگی با وقف فلسطینی روزهای نماز را در مسجد ابراهیمی تقسیم می کند .طبیعی است که این تقسیم نامتقارن است و منصفانه نیست . واضح است که چه کسی غلبه کرده و بر چه کسی غلبه شده است . طی روزهای خاص یهودی زندگی فلسطینیان در ناحیه H2 غیرقابل تحمل است

امروز ما شاهد آماده سازی برای این روز بودیم و الخلیل پر از سرباز بود

سربازها داشتند از روی تپه آنتن پایین می آمدند و در پیش روی آنها یک دختر فلسطینی داشت با عجله می رفت او آنقدر ترسیده بود که با سرعت تمام می رفت

در تصویری که مشاهده می کنید ما متوجه یک پرچم اسرائیلی روی ساختمانی شدیم که فکر می کنیم خریداری شده است

شهرک نشینان از دزدین زمینهای فلسطینیان خسته نمی شوند و هیچکس هم آنرا متوقف نمی کند

در عکس همچنین یک دستور مصادره املاک را می بینید  (برای دیدن عکسها به لینک زیر بروید)

از چه کی می توانیم طلب بخشش کنیم به خاطر همه بدیهایی که کردیم ، از دادگاه جنایی لاهه؟

https://machsomwatch.org/en/reports/checkpoints/07102019/morning/66702

 بنابر موافقت نامه وای 1997 الخلیل به دو قسمت تقسیم شده است : H1 تحت اداره تشکیلات خودگردان و H2 تحت کنترل اسرائیلی ها . در الخلیلی 170000 شهروند فلسطینی حضور دارند که 60000 نفر از آنها در H2 هستند بین دو منطقه ایست بازرسی هایی وجود دارد که تمام ساعات فعالیت می کنند و مانع جابجایی های فلسطینی ها بین آنها می شوند و عبور کسانی را که مجوز دارند مانند معلمها و بچه های مدرسه را کنترل می کنند . حدود 800 یهودی در چهار راه آوراهام و در تل رومیدا  در گیوات هاووت و در بازار عمده فروشی زندگی می کنند 




طبقه بندی: ترجمه ها، 
برچسب ها: مخسوم،  

تاریخ : جمعه 26 مهر 1398 | 04:57 بعد از ظهر | نویسنده : پنج نفر مسلمون | نظرات
تولد "صهیونیسم اسلامی"
تولد "صهیونیسم اسلامی"
مصاحبه | استاد دانشگاه تهران : توافق منامه-تل‌آویو هیچ امتیازی برای بحرین ندارد / ۲ عامل اصلی گرایش منامه به عادی سازی
کلارا و بچه‌های یتیمخانه
صلح امارات با اسراییل خطرناک تر از صلح "سادات" است/ باید پیام روشنی به امارات داده شود
واکنش عربستان به درخواست عبور هواپیمای اسرائیل - امارات از آسمان این کشور
گزارش مخسوم ؛اتزیون دی سی او : او در الخلیل یک شغل داشت ولی اکنون شهر به دلیل کرونا قرنطینه است
سفیر ایران در سازمان ملل: رژیم صهیونیستی باید وادار به پیوستن به ان‌پی‌تی شود
استقبال فلسطین از موضع سودان درباره عادی‌سازی روابط با اسرائیل
استاد دانشگاه تهران: شکست انتخاباتی ترامپ برای امارات زیانبار است
روابط ایران و امارات به کدام سو می‌رود؟
خدا عاقبت محمد بن زاید را ختم به خیر کند!
تلاش عربستان برای پیشبرد تنش داخلی و بحران در لبنان
انفجار بیروت؛ پشتوانه مردمی حزب‌الله
در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح شد احتمال دست داشتن اسرائیل در انفجار بیروت
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 7 ::      1   2   3   4   5   6   7  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic